مدرنیته بومی
Summary rating: 5 stars
4 دريافت
ملاقات ها
:
65
لغات:
600
منتشر شده در: December 05, 2007
.
3 ) مدرنيته بومي
مدرن شدن از منظر انسانشناسي نوعي فرايند كسب آگاهي، باز شناسي و ارزيابي انتقادي مداوم از خود به منظور ايجاد بهترين الگوي تطابق با مجموع شرايط محيطي، تاريخي، فرهنگي و اجتماعي است. در اين ديدگاه هر جامعه اي متناسب وضعيت خاص خود فرايندي منحصر به خود از مدرن شدن را طي مي كند، فرايندي كه ممكن است با جوامع مشابه خود وجوهي مشترك، و با جوامع ديگر اشتراكات كمتري داشته باشد، اما در هر صورت، كليت مدرينته هر جامعه اي منحصر به فرد است. بنابر اين فرايند مدرن شدن همواره در ماهيت خود نوعي انطباق با بومي سازي مداوم همراه است. از اينرو، همانطور كه جيمز كليفورد اشاره مي كند، هر جامعه اي ناگزيراست براي نيل به مدرنيته "تفاوت آن را از ديگر مدرنيته ها ابداع و بازشناسي كند (1988: 15). از اين منظر ميزان كاميابي جوامع در فرايند مدرنيته تابع ميزان آگاهي انتقادي آنها از امكانات، متن اجتماعي خود، و به طور خلاصه آنچه سازنده هستي فرهنگي آنها به منزله وجودي متفاوت از ديگران، مي باشد، است.
تفاوت اين ديدگاه با ديگر تئوري هاي مدرينته در دو نكته اساسي نهفته است: نخست آنكه در تئوري هاي جامعه شناختي و فلسفي، مدرن بودن مستلزم نفي و انكار سنت يا تقابل و تضاد ماهوي سنتي و مدرن است. در نتيجه اين تقابل و تضاد فصل تمايز مدرنيته مي شود. در حاليكه رويكرد انسانشناختي مدرنيته بومي، بجاي تقابل و تضاد، تعامل و همبستگي دروني ميان اين دو را مبناي دستيابي مدرن شدن مي شناسد، زيرا مدرن شدن در اين منظر اساسا نوعي تطابق تازه و مداوم با سنت اسنت، تطابقي كه با ايجاد تغير در فرم يا محتوي سنت را روزآمد و كارآمد مي كند، نه آنكه در حركتي شتابان انقطاع يا گسست هميشگي تاريخي بوجود آورد. به تعبير ديگر مدرن شدن به معناي بيرون آمدن مطلق از كليت اجتماعي و سنتي كه فرد را احاكرده است نيست، بلكه به معناي نوشدن سنت ها است. همان طور كه هابزبام در كتاب مشهور "ابداع مجدد سنت" نشان مي دهد اروپا نيز هرگز سنت هاي خود را نفي نكرد و يا ان را به دور نريخت، بلكه به اشكال مختلف سنت هاي گذشته در قالب جديد قرار گرفته و اروپا به نوزايي سنت ها پرداخت.
تفاوت دوم به تلقي مدرنيته به منزله امري مختلف و متكثر در نگاه انسان شناختي مربوط مي شود. همانطور كه ذكر شد اغلب مدرنته را صرفا پديده اي يكتا و يگانه كه فقط در غرب تحقق يافته است تلقي مي كنند، در انسانشناسي گفته ميشود كه در واقعيت تجربي جهان ما با "مدرنيته ها" مواجه هستيم نه يك الگوي جهاني و فرا گير از آن، و بنابر اين مي توان مدرنته هاي ايراني، افريقايي، عربي، آمريكاي لاتين و آسيايي را در كنار مدرنته اروپايي اشكال متفاوتي از مدرنيته دانست. البته اين سخن به معناي نفي شباهت ميان الگو هاي مختلف مدرنيته نيست. انسان شناسان به علت وجود اشتراكات عام و جهاني انسان از يك سو، و تبادل و ارتباط مداوم ميان جوامع از ديگر سو، كه موجب وجود برخي شباهت هاي كلي در فرم و محتواي فرايند مدرن يا نو سازي مي شود، بر شباهت ها به همان اندازه تفاوت ها تاكيد مي نمايند.
خلاصه هاي بيشتر در باره اينمدرنیته بومی