2)
غربي سازي و نفي امكان
مدرنيته رهيافت ديگر به مدرنيته نظريه معروف به نوسازي يا
غربي شدن است، زيرا از
اين منظر
مدرنيته محصول تحولات اروپا از رنسانس و به عبارتي روشن تر از قرن هيجدهم، عصر روشنگري، به اين سو است. گفته مي شود انچه در آمريكا و اروپا به نام مدرنيته تحقق يافته است تنها الكوي ممكن از مدرنيته است، بنابراين تمام جوامع براي رسيدن توسعه راهي جز پذيرش آنچه غرب تجربه كرده است ندارد. الگو مدرنيته غرب متشكل از چند عنصر اساسي عقلانيت (حاكميت عقل)، فرديت (حاكميت فرد)، دمكراسي (حاكميت مردم)، ليبراليسم (حاكميت آزادي)، كاپيتاليسم به معناي حاكميت قوانين اقتصاد آزاد (حاكميت سرمايه)، و سكولاريسم (نفي حاكميت دين در نظام سياسي) است.
از سوي ديگر گفته مي شود كشورهاي غير غربي پيش شرط هاي فرهنگي و اجتماعي لازم براي تحقق مدرنيته را ندارند. براي مثال، بسياري از محققان آمريكايي شكل گيري و تحقق دموكراسي و آزادي، مهمترين پايه هاي مدرنيته، در تمام كشورهاي غير غربي را ناممكن ميدانند. جيمز كيو ويلسون،يكي از عالمان علوم سياسي آمريكا، مي نويسد:«دموكراسي و آزادي را همه مطلوب مي دانند. اما نتايج دلخواه و مطلوبي كه آنها به بار مي آورند را هنگامي ميتوان درك كرد كه مردم آرام و تساهل پذير باشند. وي اظهار مي كند كه چنين وضعيتي در كشورهايي نظير چين، روسيه، اكثر كشور هاي آفريقايي، خاورميانه و آمريكاي لاتين وجود ندارد(مورادچيك 1380).
"تئوري مشهور به "پايان تاريخ" فوكوياما راديكالترين قرائت از نظريه غربي سازي است.
اين نظريه تحقق مدرنيته را براي كشور هاي غير غربي محال نمي داند، اما هرگونه مدرنيه غير غربي را نفي مي كند. فرانسيس فوكوياما در مقاله "مدرنيته پيروز است" در روزنامه گاردين يازدهم اكتبر، تئوري پايان تاريخ را اينگونه خلاصه ميكند: "منظور من از تاريخ پروسه پيشرفت بشر به سوي مدرنيته است، و مشخصا از طريق نهادهايي مانند دموكراسي و سرمايه داري. اين برداشت كه در سال 1989و بدنبال سقوط كمونيسم صورت گرفت بر آن بود كه اين پروسه بتدريج بخش هاي هرچه بزرگتري از جهان را به سمت مدرنيته رهنمون خواهد كرد، و هر آينه فراتر از دموكراسي ليبرال و بازار بنگريم چشمانداز ديگري براي تكامل موجود نيست، يعني همانا پايان تاريخ." فوكوياياما براي ارائه شاهد تجربي در اثبات نظريه خودبه ايران اشاره ميكند، و مي نويسد: "ايران هم به سوي مدرنيته در حركت است و با اسلام بنيادگرا در ستيز است، زيرا مردم خواهان زندگي در محيطي ليبرال هستند .
با توجه به اين نكات، اين مقا له امكان پاسخي متفاوت از نظريه "مدرنيته ناقص" را در زمينه ايران بررسي و پيشنهاد مي كند. به عقيده نگارنده ايران در صد و پنجاه سال گذشته نوع خاصي از مدرنيته را تجربه و تثبيت كرده است، مدرنيته اي كه البته گرته بر داري و كپي صرف از آنچه غرب تجربه كرده نيست، چرا كه تحقق تام و تمام الگوي غربي مدرنيته در كشورهاي غير غربي نه تنها ناممكن، بلكه در تعارض با روح مدرن بودن است. مدرنيته ايراني، مدرنيته اي محلي يا بومي است كه مختصات ايراني را داراست، و فهم آن نيز در پرتو دركي انسانشناختي از