یک شب تا ساعت سه بیدار مانده بودم و در کش و قوس گره داستان فیلمنامه ام بودم که یهو جرقه داستان (
مثل یک صاعقه سهمگین ) به سرم اصابت کرد . هول کرده بودم . از اتاق بیرون رفتم ، چایی گذاشتم و ... خلاصه اینکه ادوات خوش گذرانی و بیدار ماندن تا صبح را فراهم کردم ! این سرخوشی ( که به سرمستی هم بی شباهت نبود ! ) جمشید ( شما بخوانید پدرم ) را از خواب بیدار کرد. با عصبانیت گفت : « چته حمید ! کریستال کشیدی !؟ » راستش دیگر نمیخواستم انگ منگل بودن هم بخورم ، وگرنه میگفتم که : « نه ، گره فیلمنامه باز شد ! » خلاصه اینکه ماییم و یه جو مغز گنگ ! همانی که محسن جان میگفت : «گنگ خوابدیده» ... «خوب
چه میشود کرد !؟». همیشه تز من این بوده که «من یکبار زندگی میکنم ، پس همان یک مرتبه را آنطور زندگی میکنم که دوست دارم !» و چیزی که مرا به وجد میاورد بی تعلقی به همه جاست. زور که نیست ! توان زندگی چون دیگران را ندارم ، نه اینکه نخواهم ، توانش
در من نیست . گاهی اوقات فکر میکنم کاش من هم می توانستم مثل آدم در یک جا استخدام شوم ، زن بگیرم ، تولید مثل (!) کنم ، خانه بخرم و قسط می دادم ! کاش میتوانستم ولی چه شده من نمیدانم. شاید گرفتار یک نفرین ابدی شده باشم ولی چیزی که هست این است که هیچی برایم
مهم نیست ! ... شاید در یک آن احساس کنم که «بهتر نبود ماشینم camery باشد !؟» ولی وقتی که احساسم را حلاجی می کنم می بینم که همین «پراید» را بیشتر دوست دارم و قادر به تحمل عوارض camery سواري نیستم ! یعنی مهم نیست که هر که به من میرسد سعی در نصیحت کردن من دارد ! مهم نیست که همه با حس ترحم به من نگاه میکنند و دلی را برایم خاکستر می کنند که برای یک جذامی میسوزانند ! مهم نیست که من را به دلیل بی پولی خیلی جاها تحقیر کرده اند ( خدائیش از نظر مالی به من زیاد فشار نیامده ، خدای ناکرده فکر نکنید که من آقازاده
هستم ! فقط یه خورده خوب ! ) دیگر به شنیدن این جمله ها عادت کرده ام که :«حمید ۳۰ سالت شده ، داره دیر میشه ، به جای این دلقک بازیها برو مثل ادم یه جا کار کن ، داره دیر میشه ها ، فیلم و سینما واست نون نمیشه ، همه این جایزه ها ببری نانوایی یک نان بربری هم نخواهی گرفت ، این دیگه چه کار سختیه ، مگه تو خود آزاری داری !؟ » ... گفتم که مهم نیست ! مهم این است که یک داستان زیبا مرا به وجد می آورد ، مهم این است که وقتی سر فیلمبرداری فیلمم هستم احساس میکنم مجلس عروسی ام است ، مهم اینجاست که با هر فیلم سبک تر میشوم ، مهم این است که وقتی در خیابان
قدم میزنم در اضطراب قسط و قرض و اجاره خانه نباشم ، مهم این است که لطافت یک خانوم را در ارتباطی انسانی ببینم و آرامشش را استشمام کنم ، دیگر برایم مهم نیست که دیگران چه میگویند ! مهم این است که افلاطون میگوید :«ثروت معنویت نمی آورد ، ولی معنویت میتواند ثروت بیاورد» ولی از همه این نصیحتها که بگذریم وقتی دوستان سابقم را میبینم ( کسانی که از سینما بریده اند و مثل آدم زندگی میکنند و حالا خانه و زن بچه دارند ) را میبینم و وقتی متوجه میشوند که من همان خر سابق هستم ، به من حسادت میکنند ! این یعنی من هیچی ندار ، در حال خوش گذرانی هستم ! مهم همین خوش گذرانی است !
خلاصه هاي بيشتر در باره اينمردی که در کوچه قدم میزد