خانه شوونگ > کتابها > مردی که در کوچه قدم میزد

.

مردی که در کوچه قدم میزد

Summary rating: 5 stars 18 دريافت
نویسنده : حمیدبهادری
Summary by : HamidBahadori
ملاقات ها : 311  لغات: 900   منتشر شده در: July 31, 2007
یک شب تا ساعت سه بیدار مانده بودم و در کش و قوس گره داستان فیلمنامه ام بودم که یهو جرقه داستان ( مثل یک  صاعقه سهمگین ) به سرم اصابت کرد . هول کرده بودم . از اتاق بیرون رفتم ، چایی گذاشتم  و ... خلاصه اینکه ادوات خوش گذرانی و بیدار ماندن تا صبح را فراهم کردم ! این سرخوشی ( که به سرمستی هم بی شباهت نبود ! ) جمشید ( شما بخوانید پدرم ) را از خواب بیدار کرد. با عصبانیت گفت : « چته حمید ! کریستال کشیدی !؟ » راستش دیگر نمیخواستم انگ منگل بودن هم بخورم ، وگرنه میگفتم که : « نه ، گره فیلمنامه باز شد ! »   خلاصه اینکه ماییم و یه جو مغز گنگ ! همانی که محسن جان میگفت : «گنگ خوابدیده» ... «خوب چه میشود کرد !؟». همیشه تز من این بوده که «من یکبار زندگی میکنم ، پس همان یک مرتبه را آنطور زندگی میکنم که دوست دارم !» و چیزی که مرا به وجد میاورد بی تعلقی به همه جاست. زور که نیست ! توان زندگی چون دیگران را ندارم ، نه اینکه نخواهم ، توانش در من نیست . گاهی اوقات فکر میکنم کاش من هم می توانستم مثل آدم در یک جا استخدام شوم ، زن بگیرم ، تولید مثل (!) کنم ، خانه بخرم و قسط می دادم ! کاش میتوانستم ولی چه شده من نمیدانم. شاید گرفتار یک نفرین ابدی شده باشم ولی چیزی که هست این است که هیچی برایم مهم نیست ! ...  شاید در یک آن احساس کنم که «بهتر نبود ماشینم camery باشد !؟» ولی وقتی که احساسم را حلاجی می کنم می بینم که همین «پراید» را بیشتر دوست دارم و قادر به تحمل عوارض camery سواري نیستم !    یعنی مهم نیست که هر که به من میرسد سعی در نصیحت کردن من دارد !    مهم نیست که همه با حس ترحم به من نگاه میکنند و دلی را برایم خاکستر می کنند که برای یک جذامی میسوزانند !     مهم نیست که من را به دلیل بی پولی خیلی جاها تحقیر کرده اند ( خدائیش از نظر مالی به من زیاد فشار نیامده ، خدای ناکرده فکر نکنید که من آقازاده هستم ! فقط یه خورده خوب ! )    دیگر به شنیدن این جمله ها عادت کرده ام که :«حمید ۳۰ سالت شده ، داره دیر میشه ، به جای این دلقک بازیها برو مثل ادم یه جا کار کن ، داره دیر میشه ها ،  فیلم و سینما واست نون نمیشه ، همه این جایزه ها ببری نانوایی یک نان بربری هم نخواهی گرفت ، این دیگه چه کار سختیه ، مگه تو خود آزاری داری !؟ » ... گفتم که مهم نیست !    مهم این است که یک داستان زیبا مرا به وجد می آورد ، مهم این است که وقتی سر فیلمبرداری فیلمم هستم احساس میکنم مجلس عروسی ام است ، مهم اینجاست که با هر فیلم سبک تر میشوم ، مهم این است که وقتی در خیابان قدم میزنم در اضطراب قسط و قرض و اجاره خانه نباشم ،  مهم این است که لطافت یک خانوم را در ارتباطی انسانی ببینم و آرامشش را استشمام کنم ، دیگر برایم مهم نیست که دیگران چه میگویند ! مهم این است که افلاطون میگوید :«ثروت معنویت نمی آورد ، ولی معنویت میتواند ثروت بیاورد»    ولی از همه این نصیحتها که بگذریم وقتی دوستان سابقم را میبینم ( کسانی که از سینما بریده اند و مثل آدم زندگی میکنند و حالا خانه و زن بچه دارند ) را میبینم و وقتی متوجه میشوند که من همان خر سابق هستم ، به من حسادت میکنند ! این یعنی من هیچی ندار ، در حال  خوش گذرانی هستم  ! مهم همین خوش گذرانی است !

خلاصه هاي بيشتر در باره اينمردی که در کوچه قدم میزد
لطفا به این چكیده امتیاز بدهید : 1 2 3 4 5


نظر خود را اضافه نمایید کل نظريه ها در اين خلاصه: 1

نظرات

  1. خواندنی بود

    علیرضا خنده رو

    Sunday, August 05, 2007

    این مطلب حاکی از دست به قلم خوب نویسنده است منتظر مطالب دیگری از شما هستم.

خلاصه بيشتر توسطHamidBahadori

More

Read Free Summaries - Write and Get Paid

Summarize Human Knowledge on Shvoong. Join us!

------