پارادایم تعریف ناپذیر است.
پارادایم (paradigm) یکی از مفاهیم اصیل و بنیادی اندیشههای تاماس کوون (Thomas Kuhn)، اندیشمند
و فیلسوف معاصر علم است، مفهومی که بر سر چیستی آن مناقشات بسیاری از مدتها پیش درگرفته است و هماکنون نیز ادامه دارد.
در تعریف پارادایم گفتهاند که آن نوعی سرمشق یا الگوی مثالی است. فیالواقع معنای تحتالفظی آن چنین است، اما تعاریفی از این دست چیز زیادی درباره پارادایم به ما نمیآموزد، تنها به این دلیل نه چندان ساده که پارادایم اساسا قابل تعریف نیست. باید گفت که این تنها پارادایم نیست که قابل تعریف نیست، بسیاری از فعالیتهایی که ما در زندگی روزمره خود با آنها سروکار داریم نیز چنیناند. این موضوعی است که برای ویتگنشتاین (Wittgenstein) متاخر بسیار جالب نظر بودهاست. او ما را برای تعریف «بازی»، فعالیتی تا این حد آشنا و مانوس، به چالش میطلبد، و دست آخر پس از عجز ما در تعریف آن (و البته نه به سبب آن) نتیجه میگیرید که اساسا این واژه قابل تعریف نیست. ما در عمل میتوانیم فعالیتی را که بازی نامیده میشود به نحوی متمایز از سایر فعالیتها ادراک کنیم، اما قادر نیستیم معرفت خود را به صراحت و در قالب تعریفی جامع و مانع بیان کنیم. در حقیقت تعاریف صریح نقشی ناچیز در فهم ما از محیط پیرامونمان دارند.
ما به پارادایم آگاه نیستیم بلکه به آن داناییم.
حال که شناخت پارادایم برای ما به نحوی صریح میسر نیست آیا معرفت ما به آن نوعی معرفت ضمنی(tacit knowledge) نیست؟ به گمان من معرفت ما به پارادایم در حوزه حکمت عملی قرار دارد، نوعی فهم بنیادین که نه ضمنی است و نه صریح، بلکه فهمی است مقدم بر هر نوع شناخت. نحوی دانایی انتولوژیک که هر نوع اپیستمولوژی آینده را تنها بر اساس آن میتوان بنا کرد. این دانایی انتولوژیک است که امکان مقایسه دو پارادایمی را که به لحاظ اپیستمولوژیک فاقد قدر مشترکند، فراهم میکند. اینکه پارادایم نمیتواند ابژه شناخت قرار گیرد نتیجه و دستاوردی بس مهم به دنبال دارد: اعتبار و حجیت پارادایم مهمترین دستاورد آن است. نتیجه مهم دیگر آن افزایش روزافزون دقت پارادایم در حوزه دستاوردهای آن است. و این تا زمانی است که پارادایم دچار بحرانهای فراگیر نگردیده است؛ یعنی تا وقتی که هنوز در حوزه علم عادی قرار داریم، درست تا پیش از ظهور انقلاب.
پارادایم بنیان شبکهایی از روابط تشابهی است.
جهان ما، جهان تفاوتها و شباهتهاست. اما درک شباهت و تفاوت بدون بنیانی که این دو را بر خود استوار گرداند، ممکن نیست. آن چیزی که شباهتها و تفاوتها را ممکن میسازد و برای ما شبکهایی از روابط تشابهی را ترسیم میکند، پارادایم است. این روابط هم در عمل و هم در نظر برقرار میگردد. ما میتوانیم این شباهتها را ادراک کنیم و به لحاط عملی با آنها درگیر شویم. مهمتر اینکه میتوانیم آنها را در موقعیتهای جدید و بدیع به کاربندیم. شبکه روابط تشابهی مشتمل بر شبکههایی خردتر است که تحت آن قرار دارند و ورود به آنها چندان هم آسان نیست. برای ورود به آنها باید مجور لازم را دریافت نمود وسپس برای قرار گرفتن در آن آموزش لازم را دید. این بدان معناست که دانش نظری به تنهایی برای ورود به این شبکهها کافی نیست، بلکه پیش از ورود به آنها باید عملا کارآموزی کرد. در اینجا امر آموزش نقشی اساسی دارد، زیرا بدون آن نمیتوان به جد گفت که شخص به شبکه مورد نظر وارد شدهاست. پیش از هر چیز او باید بیاموزد که روابط تشابهی را همانطور بییند که اعضای رسمی آن شبکه پیش از او دیدهاند که این جز با آموزش ممکن نمیشود. این نوعی تداوم بخشی به سنت خاصی از دیدن و نظاره جهان است. اندیشیدن و دیدن در چارچوب سنت با صرف بررسی نظرورزانه قواعد حاکم بر آن ممکن نیست: این سنت نیست که در قالب قواعد فهمیده میشود، بلکه قواعد است که در قالب سنت فهم میگردد. پس از ورود به شبکه شخص قادر خواهد بود که روابط تشابهی را مانند سایرین و به همان خوبی آنان درک کند و آنها را در موقعیتهای مسئله برانگیز جدید بازتولید نماید.