شعر با روایت حزن آلودی از شاعری تنها آغاز می شود که قصد دارد با توسل به افسانه ها راهی برای زنده کردن یا پیشگیری از مرگ عزیزی داشته باشد که احتمالن همسر اوست. او به افسانه های پلوتو خدای دنیای زیر زمین یا دنیای مردگان متوسل می شود. در این حال صدای تق تقی را می شوند بر در اتاق خواب خیالی اش که در حقیقت چیزی نیست جز ندای بیدارباشی از ناخودآگاه شاعر. شعر مجموعه ی بلندی است که بندهایی که می توان آنها را به سه بخش تقسیم کرد:
1- در بخش یکم شاعر برای دعوت صاحب صدا به درون دل دل می کند ابتدا آن را خیال می پندارد به مرور آن زا می پذیرد ولی مطمئن نیست بخواهد او را به درون بخواند سپس در را می گشاید ولی چیزی نمی بیند سرانجام در را باز می کند و صاحب صدا را به درون می خواند
2- در بخش دوم کلاغی که ظاهرن بر در می زده وارد می شود و با وقار باور نکردنی خود شاعر را تحت تأثیر قرار می دهد. این بخش مجموعه ای است از پرسش های بی پاسخی که شاعر از کلاغ می پرسد. کلاغ همان پیامبر ناخودآگاه اوست تا آمده به او بگوید هیچ امیدی به بازگشت عزیز سفر کرده نیست او تنها در پاسخ شاعر به ذکیر این جمله بسنده می کند: نه دیگر بار
3- سرانجام شعر برآشفته می شود سر به عصیان بر می دارد ولی بی فایده است سرانجام سایه ی شاعر با کلاغ یکی می شود که کنایه ای است از پذیرفتن خبر تلخ یا همان حقیقت که کلاغ با خود آورده است
نام اصلی شعر این است
The Raven
در زیر یکی از بندهای این شعر همراه با ترجمه می آید
Then this ebony bird beguiling my sad fancy into smiling,
By the grave and stern decorum of the countenance it wore.
"Though thy crest be shorn and shaven, thou," I said, "art sure no craven,
Ghastly grim and ancient raven wandering from the Nightly shore-
Tell me what thy lordly name is on the Night's Plutonian shore!"
Quoth the Raven, "Nevermore."
آنک این پرنده ی سیه چرده به فریب خیال غم انگیز مرا زد به لبخندی تقریب
به هیبتی که به خود گرفته بود سنگین و باوقار
خواندمش با چنان تاج صیقلی رخشا فرومایه ای نمی توانی بود هاشا
آواره ی ساحل شبانه ای کلاغ پیر و شوم دلهره آر
چیست نام اعظمت بر کرانه ی آتشفشانی شب؟ بر زبان آر
بفرموده کلاغ، نه دیگر بار