شمس: واژگونگر ارزشها بسياري از چيزها را كه ديگران، بد و
«شر مطلق» ميشمارند،
مانند
«عدم متابعت از شريعت» و
«سماع» را،
شمس، بطور مشروط،
«نيك» ميداند. شمس، حتي آب توبه، بر سر
«ابليس» ــ مظهر شر مطلق ــ ميريزد. او را، بهنگام، محجوب، آرزمگين، مددكار، و دلسوز انسانش، معرفي ميكند: «آن شخص … توبه كرد، و عزم حج كرد… در باديه، پاي آن مرد، از خار مغيلان، بشكست. قافله رفته، در آن حال نوميدي، ديد كه آيندهاي، از دور ميآيد. > به دعا<
گفت: ــ به حرمت اين خضر كه ميآيد، مرا خلاص كن! > آن رهرو< پاي در هم پيوست، و او را به كاروان، رسانيد. در حال، گفت: ــ بدان خدائي كه بيهنباز (شريك) است، بگو كه تو كيستي كه اين فضيلت تراست؟ او دامن ميكشيد، و سرخ ميشد، و ميگفت: ــ ترا با اين تجسس، چهكار؟ از بلا، خلاص يافتي، و به مقصود رسيدي! گفت: ــ بخدا كه دست از تو ندارم، تا نگوئي! گفت: ــ من ابليسم! …» (ش139) اگر آدمي، خود پاك باشد،
«ابليس» را، چه ياراي آنست كه گرداگرد او گردد، و او را زياني رساند؟! (ش160)
«شمس»، همانند بسياري از صوفيان، نه تنها
«كعبهي دل» را، در برابر
«كعبهي گل» مينهد، بلكه، حتي پا را از اين نيز فراتر نهاده خانهي راستين خدا را، كعبهي دل، و خانهي اسمي، ولي تهي از خدا را، كعبهي گل، معرفي ميكند. شمس، در اين مورد،
«بايزيد بسطامي» (261-هـ/874-م) را، بهانهي نقل كفر خود، و واژگونگري ارزشهاي خويش، قرار ميدهد: «ابايزيد ... به حج ميرفت. و او را عادت بود كه در هر شهري كه درآمدي، اول، زيارت مشايخ كردي آنگه كار ديگر. سيد، به بصره بهخدمت درويشي رفت. >درويش< گفت كه: ــ يا ابا يزيد كجا ميروي؟ گفت: ــ به مكه، به زيارت خانهي خدا! گفت: ــ با تو زادراه، چيست؟ گفت: ــ دويست درم! گفت: ــ برخيز، و هفتبار، گرد من طواف كن، و آن سيم را بهمن ده! >بايزيد< برجست، و سيم بگشاد از ميان، بوسه داد، و پيش او نهاد. >درويش< گفت: ــ آن خانهي خداست، و اين دل من >هم< خانهي خدا! اما بدان خدايي كه خداوند آن خانه است، و خداوند اين، كه تا آن خانه را بنا كردهاند، در آن خانه درنيامده است. و از آن روز كه اين خانه را بنا كرده، از اين خانه خالي نشده است!» (مقالات،320) شمس،
«حرمت كفر» را، درهم ميشكند. و فاصلهي ميان
«كفر» و
«ايمان» را، طبق داوري مردمان، از ميانه برميگيرد. شمس نخست، كفربيني سخن مردان والا را، ناشي از نارسائي فهم مردمان، و
«خيالانديشي» ايشان، معرفي ميكند: «اسرار اولياءِ حق را بدانند؟! رسالهي ايشان، مطالعه ميكنند. هركسي، خيالي ميانگيزد. گويندهي آن سخن را متهم ميكنند. خود را هرگز متهم نكنند. و نگويند كه: ــ اين كفر و خطا، در آن سخن نيست. در جهل و خيالانديشي ماست!؟» (مقالات،326) پس از بياعتنائي به
«ارزش شايعه» و داوريهاي كارناشناسانه،
«شمس»، طنزآلوده، از
«اصل جُربزه و قدرت»، براي درهم شكستن مرز كفر و ايمان، بنام
«خليفه»، سود ميجويد. و در جهان تفتيش عقايد، به آزادي ابراز انديشه، ارج مينهد: «گفتند كه: ــ فلاني كفر ميگويد فاش، و خلق را، گمره ميكند! بارها، اين تشنيع ميزدند، خليفه، دفع ميگفت. بعد از آن گفتند كه: ــ اينك خلقي با او يار شدند، و گمشده شدند! اين، ترا مبارك نيست كه در عهد تو، كفر ظاهر شود. دين محمدي، ويران شود! خليفه، او را حاضر كرد. روي باروي شدند. فرمود كه او را، درشط اندازند. سبوئي در پاي او بندند! بازگشت، ميگويد خليفه را: ــ در حق من، چرا >چنين< ميكني؟ خليفه گفت: ــ جهت مصلحت خلق، ترا، در آب اندازم! گفت: ــ خود جهت مصلحت من، خلق را در آب انداز! مرا پيش تو چندان حرمت نيست؟ ازين سخن، خليفه را هيبتي آمد، و وقتي ظاهر شد. گفت: ــ بعد از اين هركه سخن او گويد پيش من، آن كنم با او كه او ميگويد!» (مقالات 315-314)
«گناه» و
«ثواب» را، در
«جهان شمس»، امري
«مطلق» ميدانند. گناه، گناه است، و ثواب، ثواب! ليكن شمس، گناه و ثواب را، امري
«نسبي»، و داراي ارزشي مشروط و اعتباري، ميشناسد. «هركسي را، معصيتي است، لايق او. يكي را معصيت آن باشد كه رندي كند، و فسق كند، لايق حال او باشد! يكي را معصيت آن باشد كه از حضور حضرت، غايب باشد!» (مقالات311) «بر بعضي، لباس فسق، عاريتي است. بر بعضي، لباس صلاح، عاريتي است!» (ش299)