Summarize Human Knowledge

.

خانه شوونگ>کتابها>مردی که در کوچه قدم میزد

.

مردی که در کوچه قدم میزد

در: HamidBahadori     

نویسنده : حمیدبهادری
یک شب تا ساعت سه بیدار مانده بودم و در کش و قوس گره داستان فیلمنامه ام بودم که یهو جرقه داستان
( مثل یک  صاعقه سهمگین ) به سرم اصابت کرد . هول کرده بودم . از اتاق بیرون رفتم ، چایی گذاشتم  و ... خلاصه اینکه ادوات خوش گذرانی و بیدار ماندن تا صبح را فراهم کردم ! این سرخوشی ( که به سرمستی هم بی شباهت نبود ! ) جمشید ( شما بخوانید پدرم ) را از خواب بیدار کرد. با عصبانیت گفت : « چته حمید ! کریستال کشیدی !؟ » راستش دیگر نمیخواستم انگ منگل بودن هم بخورم ، وگرنه میگفتم که : « نه ، گره فیلمنامه باز شد ! »   خلاصه اینکه ماییم و یه جو مغز گنگ ! همانی که محسن جان میگفت : «گنگ خوابدیده» ... «خوب چه میشود کرد !؟». همیشه تز من این بوده که «من یکبار زندگی میکنم ، پس همان یک مرتبه را آنطور زندگی میکنم که دوست دارم !» و چیزی که مرا به وجد میاورد بی تعلقی به همه جاست. زور که نیست ! توان زندگی چون دیگران را ندارم ، نه اینکه نخواهم ، توانش در من نیست . گاهی اوقات فکر میکنم کاش من هم می توانستم مثل آدم در یک جا استخدام شوم ، زن بگیرم ، تولید مثل (!) کنم ، خانه بخرم و قسط می دادم ! کاش میتوانستم ولی چه شده من نمیدانم. شاید گرفتار یک نفرین ابدی شده باشم ولی چیزی که هست این است که هیچی برایم مهم نیست ! ...  شاید در یک آن احساس کنم که «بهتر نبود ماشینم camery باشد !؟» ولی وقتی که احساسم را حلاجی می کنم می بینم که همین «پراید» را بیشتر دوست دارم و قادر به تحمل عوارض camery سواري نیستم !    یعنی مهم نیست که هر که به من میرسد سعی در نصیحت کردن من دارد !    مهم نیست که همه با حس ترحم به من نگاه میکنند و دلی را برایم خاکستر می کنند که برای یک جذامی میسوزانند !     مهم نیست که من را به دلیل بی پولی خیلی جاها تحقیر کرده اند ( خدائیش از نظر مالی به من زیاد فشار نیامده ، خدای ناکرده فکر نکنید که من آقازاده هستم ! فقط یه خورده خوب ! )    دیگر به شنیدن این جمله ها عادت کرده ام که :«حمید ۳۰ سالت شده ، داره دیر میشه ، به جای این دلقک بازیها برو مثل ادم یه جا کار کن ، داره دیر میشه ها ،  فیلم و سینما واست نون نمیشه ، همه این جایزه ها ببری نانوایی یک نان بربری هم نخواهی گرفت ، این دیگه چه کار سختیه ، مگه تو خود آزاری داری !؟ » ... گفتم که مهم نیست !    مهم این است که یک داستان زیبا مرا به وجد می آورد ، مهم این است که وقتی سر فیلمبرداری فیلمم هستم احساس میکنم مجلس عروسی ام است ، مهم اینجاست که با هر فیلم سبک تر میشوم ، مهم این است که وقتی در خیابان قدم میزنم در اضطراب قسط و قرض و اجاره خانه نباشم ،  مهم این است که لطافت یک خانوم را در ارتباطی انسانی ببینم و آرامشش را استشمام کنم ، دیگر برایم مهم نیست که دیگران چه میگویند ! مهم این است که افلاطون میگوید :«ثروت معنویت نمی آورد ، ولی معنویت میتواند ثروت بیاورد»    ولی از همه این نصیحتها که بگذریم وقتی دوستان سابقم را میبینم ( کسانی که از سینما بریده اند و مثل آدم زندگی میکنند و حالا خانه و زن بچه دارند ) را میبینم و وقتی متوجه میشوند که من همان خر سابق هستم ، به من حسادت میکنند ! این یعنی من هیچی ندار ، در حال  خوش گذرانی هستم  ! مهم همین خوش گذرانی است !
منتشر شده در: July 31, 2007
لطفا به این چكیده امتیاز بدهید : 1 2 3 4 5

نظرات

  1. 0 دريافت Sunday, August 05, 2007
    1

    Alireza Khanderoo

    خواندنی بود

    این مطلب حاکی از دست به قلم خوب نویسنده است منتظر مطالب دیگری از شما هستم.

.